9 تیر 1387

ای کاش می‌دیدی‌ام!

می‌آیم
تنهایی
با تنهایی.
ای کاش
با آمدنم لحظه‌ای
خوابت را
دلت را
آشوب کرده بودم.
ای کاش
ای کاش.
پاییز
تلخ می‌گذرد
زمین خالی است
تنها می‌آیم.
ای کاش ثانیه‌ای فقط
با آمدنم
خیال برت می‌داشت
می‌بردت از این شهر.
تو خوابی و
بسترت گرم.
سردم است
تا هنوز که پاییز است.
باید بروم
باید آن‌قدر بروم
که مه از چشم‌هام پاک شود
باران از گونه‌هام.
تنهایی
با تنهایی.

...

می‌آیم
تنها.
آن‌قدر که صدای بال‌زدن کلاغ‌ها
صدای خش خش برگ‌ها
بلند می‌آید.
بس که جهان به احترام خواب تو ساکت مانده است
بس که مرگ نزدیک شده است.
ای کاش
ایستاده در برابر ساعت‌ ها
می‌دیدی‌ام
چشم در چشم تقویم‌ها.
آن وقت
می‌شد صدات کرد
می‌شد برای تو دست تکان داد.
دیگر
برای خواب‌های تازه
رویاهای ندیده را دیدن
خیلی دیر شده است.
ای کاش
لالایی خواب پاییزی‌ات را
من خوانده بودم.
ای کاش
چراغ‌ها را من خاموش کرده بودم.
باید برای این فصل
تنهایی ضخیم‌تری داشت.
من سردم است
و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
و تو انگار هیچ خیال نداری
از پشت شیشه هم
تنها ببینی‌ام
که دارم می‌روم
تنهایی
با تنهایی.


سالار کاشانی | لینک ثابت | 3:13 بֽظֽ | نظرگاه (1) | دنبالک

29 خرداد 1387

به زودی...

اخباری که این روزها از گوشه و کنار کشور به گوش می رسد، هر روز ازرسوایی های اخلاقی در نهادهای مشروع جامعه خبر می دهد. اصولا مسائل مرتبط با ارتباطات جنسی افراد جایگاه ویژه ای در جامعه‌ی ما و حتی تحلیل‌های سیاسی و اجتماعی ما دارد. به طوری که حتی بخش مهمی از  اخبار جدی و رسمی تلویزیون ما به شرح رسوایی های اخلاقی مسئولین و سیاستمداران کشورهای بیگانه -عمومن دشمن- اختصاص پیدا کرده است.


نخستین شماره‌ی نشریه‌ی اینترنتی پاییز به زودی با موضوع سوء استفاده‌ی جنسی از دختران دانشجو منتشر می‌شود. بهانه‌ی ما برای بررسی این موضوع وقایع اخیر در دانشگاه سهند تبریز و دانشگاه زنجان است اما این موضوع طبعن ابعاد گسترده‌تری دارد. این شماره از نشریه‌ی اینترنتی پاییز شامل مجموعه‌ای از یادداشت‌های اهالی وبلاگستان درباره‌ی سوء استفاده‌ی جنسی از دختران دانشجو خواهد بود. ما مشتاقانه از شما دعوت می‌کنیم یکی از نویسندگان این شماره‌ی پاییز باشید. لطفن یادداشت‌های تحلیلی، تبیینی و توصیفی با هر حجمی، به  ایمیل (paaiiz1@gmail.com) ارسال کنید.

سالار کاشانی | لینک ثابت | 1:29 بֽظֽ | نظرگاه (2) | دنبالک

24 خرداد 1387

کار

...نمی‌تونی با قانونی بجنگی که میگه واسه غذا خوردن باید پول داد، واسه خوابیدن باید پول داد، برای گرم شدن تو زمستون باید پول دادُ واسه داشتن پول باید کارکرد! درباره‌ی این‌که کار کردن لازم ُ مقدسه وُ آدم ُ شاد می‌کنه برات یه عالمه قصه ردیف می‌کنن. هیچ وقت باورشون نکن! اینا نقشه‌ی همون اربابایی ِکه دارن دنیارو اداره می‌کنن. کار بردیگیه. حتا وقتی دوستش داشته باشی هم بردگیه! همیشه واسه کسای دیگه کار می‌کنی ولی واسه خودت هیچ وقت. همیشه با خستگی کار می‌کنی نه با شادی. وقتی دوس داری کار کنی از کار خبری نیست. حتا وقتی به کسی وابسته نباشی، مجبوری زمینتُ وقتی شخم بزنی که آفتابُ بارونُ فصلای سال تعیین کنن. حتا اگه به فرمون کسی کار نکنی، حتا اگه کارت هنر ـ که نفس آزادیه ـ باشه، بازم چاره‌ای جز قبول خرده‌فرمایشا وُ توهین این و اون نداری. شاید تو گذشته‌های خیلی خیلی دور این‌جور نبودُ‌ یه جور شادی با کار کردن همراه بود. ولی اون موقع آدما کمتر بودنُ می‌شد ازشون دور شد...


اوریانا فالاچی. نامه به کودکی که هرگز زاده نشد




続きを読む "کار"

سالار کاشانی | لینک ثابت | 11:48 بֽظֽ | نظرگاه (1) | دنبالک

20 خرداد 1387

هلیا

بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانه‌ی تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ نارنج می‌گذرد پاره می‌کنند. شب از من خالی‌ست هلیا. گل های سرخِ میخک، مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند. اما گل های اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان. عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می‌کاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشت، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپیدِ صبح بیدار می‌نشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر، پاره‌های تصورش را نمی‌یابد و به خود می‌گوید که به همه چیز می‌شود اندیشید، و سگ‌ها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر...


هلیا ! / من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم /باور کن !/من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم / کودکانه و ساده و روستایی/ من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم /آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم /.../من برای گریستن نبود که خواندم / من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم /من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک/ .../ و من دیگر از نهایت، برای تو سخن نخواهم گفت/
که چه سوکوارانه است تمام پایان ها...

نادر ابراهیمی. بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

سالار کاشانی | لینک ثابت | 9:27 قֽظֽ | نظرگاه (4) | دنبالک

5 خرداد 1387

چرا من پرخاش می‌کنم؟

هرگز در هیچ دوره‌ای این‌چنین پرخاشگر و عصبی نبوده‌ام. این پرخاشگری در این دوره هم البته محدود می‌شود به محیط کار. هفته‌ای نیست که بدون اعصاب‌خوردی و جر و بحث در محیط کار بگذرد. اوضاع طوری شده است که کم‌کم دارم احساس ضرورت می‌کنم با یک روانکاو حرف بزنم.


گاهی فکر می‌کنم اگر این تئوری‌ها و آموزه‌هایی که در طول سال‌هایی که گذشته خوانده‌ایم،‌ نتوانند زندگی روزمره‌ام را هم تبیین کنند به درد لای جرز خواهند خورد. سعی می‌کنم بر اساس نظریه‌ی محرومیت نسبی علت پرخاشگری‌ام را کشف کنم.


محرومیت نسبی طی فرآیندی منجر به بروز ناکامی می‌شود و نتیجه‌ی احساس ناکامی، بیشتر اوقات در روابط انسانی پرخاشگری است.


باور و برداشت ذهنی ما از موقعیتی که در آن هستیم از دو بعد تشکیل شده است: انتظارات ارزشی و توانایی‌ها ارزشی. انتظارات ارزشی شامل همه‌ی آن اهداف و  موقعیت‌هایی است که من رسیدن به آنها را برای خودم مطلوب می‌انگارم. این یک باور کاملن ذهنی است. مثلن فرض کنید من در اداره‌ای به عنوان کارشناس با میزان مشخصی از حقوق ومزایای اقتصادی کار می‌کنم، اما آن‌چه مطلوب می‌انگارم مثلن رسیدن به موقعیت مدیر کلی این اداره است که حقوق و مزایایی دو برابر من دارد. این انتظارات ممکن است برای خیلی‌ها به صورت یک شکل مطلوب و آرمانی در ذهن وجود داشته باشد، اما به تنهایی باعث بروز احساس محرومیت نمی‌شوند. آن‌چه این روند تبییینی را کامل می‌کند باور من از تواناییهای ارزشی‌ام است.  


توانایی‌های ارزشی هم برخلاف آن‌چه ممکن است تصور کنید یک پدیده‌ی کاملن ذهنی و فارغ از خصوصیات عینی موقعیتی است که در آن واقع هستیم. توانایی‌های ارزشی شامل همه‌ی آن چیزهایی می‌شود که من احساس می‌کنم قدرت به دست آوردنشان را دارم. یعنی مثلن موقعیت‌هایی که خیال می‌کنم استعداد و توانایی اشغال آن‌ها را دارم. تاکید می‌کنم مهم نیست «واقعن» این توانایی را در جهان عینی داشته باشم، مهم تصوری است که من از قابلیت‌های خودم دارم.


در حالت‌های نرمال انتظارات مشترک ارزشی برای اکثریت افراد وجود دارد اما معمولن بیشتر آن‌ها، تواناییشان را در حد رسیدن به انتظارات ارزیابی نمی‌کنند. احساس محرومیت نسبی موقعی اتفاق می‌افتد که من با داشتن انتظارات موجود قابلیت‌ها و توانایی‌هایم را هم در سطحی ارزیابی کنم که عینن فاقد ویژگی‌های آن سطح باشم. در این حالت آدم‌ها به معنای واقعی کلمه «ناراضی» هستند و پرخاش می‌کنند.


حالا فکر کنید من مدیری داشته باشم که کاملن تعطیل است. (بخش کوچکی از  ویژگی‌های شگرف ایشان را در  این‌جا گفته‌ام). بیشتر از من مزایای مادی داشته باشد و به یمن پست مدیریتیش از موقعیت و احترام اجتماعی به مراتب بالاتری نسبت به من برخوردار باشد. تصور کنید که من ذهنن خیال کنم کاری را که او ظرف یک ماه انجام می‌دهد، می‌توانم ظرف یک هفته به انجام برسانم... .


همه‌ی این‌ها ممکن است در واقعیت مسخره و اشتباه باشند. اما آن‌چه در بروز «احساس» محرومیت در من مؤثر است فاصله‌ی عمیقی است که بین انتظارات و توانایی‌های ارزشی‌ام احساس می‌کنم. نتیجه‌ی این همه بروز حس ناکامی‌ای است که می‌تواند مبین پرخاشگری‌های اخیر من باشد.


از من و شرایطم که بیاییم بیرون براساس آن‌چه شرح دادم شاید بتوانیم شناخت بیشتری از علل این‌که چرا ایرانی‌ها معمولن ناراضی هستند به دست دهیم.


ایرانیان آدم‌هایی هستند باهوش. زمینه‌‌ی استبدادی و خودمداری زندگی اجتماعی ما و مهم‌تر از آن نبود فضای ارتباطات آزاد و تبادل و تعامل و تضارب افکار باعث می‌شود هر کدام از ما بعد از کمی فکر کردن خیال کنیم برای خودمان عقل کلی هستیم و ساده است که جواب هر چیزی را می‌دانیم و در هر زمینه‌ای صاحب‌نظریم. باورهای غریب هر یک از ما راجع به توانایی‌هایمان به اضافه‌ی سیستم افتضاح سلسله‌مراتب اجتماعی در ایران ـ که من اسم آن را پخمه‌سالاری می‌گذارم ـ‌ از ما موجوداتی همیشه ناراضی ساخته است.

سالار کاشانی | لینک ثابت | 7:21 قֽظֽ | نظرگاه (6) | دنبالک

2 خرداد 1387

پوسیدن

تا کی می‌خواهد کش بیاید این سال‌های پاییز؟ فکر می‌کنم دیگر حرف سال و ماه نیست. روزگاری است که از آن رد می‌شویم، عمری است که می‌گذرد.
این بی‌حسی تلخ، بی‌تفاوتی خواب‌آور همین‌طور ادامه دارد. یقه‌‌مان را چسبیده است و تا تماممان نکند دست بر نمی‌دارد که نمی‌دارد.
مدتی است دارم فکر می‌کنم هیچ چیز جز رفتن، رفتن و نبودن، هیچ‌جا نبودن و نماندن آرامم نمی‌کند.
مدتی است دارم به پوسیدگی فکر می‌کنم. پشت این میز، روی آن تختخواب یا توی خیابان‌های این شهر لعنتی.
.
ماییم و رؤیاهایمان. من توی این لجنزار هم، تعفن آدم‌هایی که هیچ رویایی ندارند از دور حس می‌کنم. بی رؤیا، یقین کنید توی این روزگار، زودتر خواهیم پوسید.

سالار کاشانی | لینک ثابت | 9:46 بֽظֽ | نظرگاه (3) | دنبالک